مزرعه ای در امتداد گورستان
علی جونی تولدت مبارک امیدوارم توی سال جدید زندگیت ، همیشه شاد باشی و همیشه به هرچی که می خوای برسی ... دوست قدیمیت ... ابلیس ! ( فایر فاکس نمی زاره لینک و ... بزارم :( شرمنده ولی خودت کلی گل و بوس و کیک تصور کن :D ) خوب یادمه. خرداد سال پیش بود که باربد بهم پیشنهاد داد یه وبلاگ راه بندازیم تا با هم شروع به نوشتن کنیم. به دانیال هم میگیم بیاد پیشمون... اون روزها از گورستان اومده بودم بیرون و مدت زیادی بود که وبلاگنویسی نکرده بودم. اولهاش مردد بودم. روزهای اول باربد می گفت: محیط گورستان حرف نداره. بیا تو اونجا نوشتن رو ادامه بدیم. اصلا موافق نبودم. محیط گورستان من رو یاد گذشته ها می انداخت. اصلا برای همین بود که ازش اومده بودم بیرون. برای همین قرار شد مزرعه رو راه بندازیم. یادمه اولین نوشته رو هم من ثبت کردم و بعد از من باربد شروع کرد. دنی هم تک و توک مینوشت. بین خودمون باشه اما دنی از اول هم میونه ای با نوشتن و این حرفها نداشت... بعد از چند وقت احساس کردم جای یکی دیگه هم خالیه. واسه همین به نغمه پیشنهاد کردم بیاد پیشمون و بنویسه. از خیلی وقت پیش میشناختمش. اون زمانها که تو گورستان بودم او هم وبلاگی به اسم ابلیس داشت... خواسته ام رو قبول کرد و اومد. همه کنار هم بودیم و نوبتی مینوشتیم. با دوستان جدید هم آشنا شدیم. همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه نمیدونم چی شد که مزرعه رونق همیشگی رو از دست داد. اعتراف میکنم تقصیر شخص خودم بود! من مزرعه رو ول کردم و برگشتم گورستان. بعد از من دیگه جمع بچه ها جمع نشد! حالا هم که مزرعه گذاشته شده واسه فروش. چون من هم یک زمانی اینجا بودم تصمیم گرفتم آخرین نوشته رو به نیابت از کشاورزها بگذارم. معلوم نیست بعد از ما مزرعه چه حالی پیدا میکنه. البته من تو همسایگی مزرعه و تو گورستان هستم. خوشحال میشم بهم سر بزنید. به صاحبخونه جدید هم میسپارم اگر پیغامی برامون داشتید بهمون برسونه... چند تا عکس داشتم. گفتم به یادگار بگذارم باشه... عکس اول: 3همراز در خردسالی! (رفاقت رو حال میکنید؟)سال 72. از راست: باربد - دنی- علی (علی) شاید حدود یک سال و دو سه ماه پیش بود که به این مزرعه اومدیم. اون روزا ٣نفر بودیم. ٣همراز! (البته تو بچگی به خودمون میگفتیم ٣نقاب دار.علی رئیسمون بود و ما هم همراهش.اون خیالپردازی میکرد و ما هم تبعیت میکردیم... یاد سالن بخیر!) بیشتر وقتها با هم بودیم. رازی نبود که بینمون وجود داشته باشه. شاید فلسفه وجود مزرعه هم همین بود. بیشتر با هم بودن! روزای اول تلاشمون این بود که مزرعه سر سبزتر و پربار تر از قبل بشه. به جرات میتونم بگم موفق هم بودیم. مزرعه ما خیلی زود جایی شد برای تداوم دوستی ها. بعد از چند وقت مسیر غریبه های زیادی به مزرعه خورد. از افتخارات مزرعه این بود که غریبه ها تبدیل شدند به آشنا. ما دیگه تنها نبودیم. با لی لی و همسرش آشنا شدیم. مرداب رو شناختیم. حضور رونیکا رو حس کردیم. با آرام هم صحبت شدیم.رها.شقایق.فریاد و ... روزها و شب های پر خاطره ای رو سپری کردیم. روزها رو تو مزرعه کار میکردیم و شب ها دور هم جمع میشدیم. میگفتیم و می خندیدیم. بود روزهایی که کنار هم غصه خوردیم. مرگ مترسک و ... اما مهم با هم بودنمون بود. از وجود همین مزرعه دوستانمون هم با هم دیگه دوست شدند. حالا هروقت به خونه هاشون سر میزنیم میبینیم قبل از ما پیش هم بودند و برای هم پیغام گذاشتند. این باعث افتخار کشاورزهاست. به قول علی فلسفه وجود مزرعه این بود که از غم و غصه به شادی و هدف برسیم. هر از چند گاهی افرادی به عنوان کشاورز به کلبه ما می اومدند و هم خونه ما میشدند. افرادی که سختی های زندگی اذیتشون میکرد. ما هم با آغوش باز ازشون پذیرای میکردیم. این فلسفه مزرعه بود. اونقدر باید توی مزرعه میموندند تا وقتی که شادی رو بفهمند و یا هدف زندگیشون رو پیدا کنند. نغمه. ستایش. پریا... با آوردن اسم هاشون خاطره بودنشون رو تو مزرعه به یاد میارم. برای مدتی عباس عکاس و ستاره (نگهبان های سابق گورستان) کنارمون بودند. اون روزا رو یادم نمیره. این زوج جوان محیط مزرعه رو طوری کرده بودند که هر لحظه با خودم میگفتم الانه که دیگه فیل.ترمون کنند! یادش بخیر... حالا مزرعه تنهای تنهاست. تنها من موندم و خاطرات گذشته. شاید من هم باید برم. کجاش رو نمیدونم... از این به بعد کلاغ ها یه حال اساسی میکنند.البته محصول آنچنانی توی مزرعه باقی نمونده اما شاید سقف کلبه جای خوبی برای درست کردن لونه هاشون باشه. به نیابت از کشاورزای دیگه اینجا رو گذاشتم واسه فروش. خیلی زود هم واسش مشتری پیدا شده انگار. نمیدونم قراره با مزرعه چیکار کنه... چیز زیادی واسه جمع کردن ندارم. در رو هم باز میگذارم... شاید اول رفتم پیش علی تو گورستان. بعدش هم راهم رو به سمت شهر ادامه میدم. نمیدونم.شاید اونجا موندم.شاید باز هم دورتر شدم. روزهای پر خاطره ای رو تو مزرعه تجربه کردم. ممنون که به ما سر زدید. مراقب خودتون باشید. (باربد) مزرعه... من اومدم! چرا اینقدر متروکه شدی؟ کلبه چرا مخروبه شده؟ کشاورزها کجا هستند؟ چی به روز اینجا اومده؟ ...روزمرگی... بعد از مدت ها علی رو دیدم. همون پاتوق همیشگی (مرکز خرید تندیس) از بعد از ظهر تا خروس خون! اولش که خیابون ها پر بود از مامور. بی توجه بهشون به راهمون ادامه دادیم.توی یک مغازه با دو تا سپاهی رفیق شدیم.اومده بودند خس و خاشاک رو دستگیر کنند! تندیس هستیم. همه جا رو میچرخیم جز طبقه سوم. علی دیگه به مغازه عطر فروشی سر نمیزنه! ساعت ١٢. اینجا بام تهران. تازه شام رو آوردند. علی و پیمان دارند درباره ماهیت دختر حرف میزنند! بحث جدیه انگار. پیمان داره مخ علی رو میزنه که از تنهایی در بیاد! ساعت ١:۴٠ دقیقه صبح. تازه قراره با علی فیلم وحشتناک ببینیم. مامان باباش رفتند مسافرت. چه جایی بهتر از خونه اونا ! کلافه ام! چرا همه جوون ها با پدر مادر هاشون مشکل دارند؟... شما هم اینطوری هستید؟ (دانیال) روی تپه. کنار درخت بید نشستم و به گذشته فکر میکنم. از دور موشور سواری رو میبینم که به سمت مزرعه میاد. اول کنار گورستان می ایستد.چهره اش مشخص نیست... علی رو میبینم که از گورستان بیرون می آید و با او دست میدهد. غریبه کاغذهایی رو به علی میدهد... با هم خداحافظی میکنند. شاید غریبه فقط یک پستچی ساده است. موتور سوار به سمت مزرعه میاد. کاغذهایی رو از کیفش در می آورد و به نرده های ورودی مزرعه میچسباند. متعجم! غریبه از دور دستش را به علامت پیروزی برایم بالا میگیرد. پارچه سبز دور مچ دستش از دور برق میزند! دور میشود. به سمت نرده ها میروم. یعنی چه چیزی را چسبانده؟ . توضیح: جنبش سبز به دنبال شناسایی عوامل مضروب و به شهادت رسیدن برادر و خواهران ماست. انگار بعضی ها هم شناسایی شدند. توی اطلاعیه آمده مراقب این چهره ها باشید که رحم ندارند.
![]()







| Design By : Night Skin |

