مزرعه

دیروز یازدهمین سالگرد فوت پدربزرگم بود

امدوارم طوری زندگی کنم که حتی بعد از گذشت یازده سال از فوتم باز کسانی به یادم باشند

(باربد)

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط کشاورزها نظرات () |

 

آذر 1390. آمل

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط کشاورزها نظرات () |

میدونید فرشته کیه...؟!

 

قصه از اون جا شروع میشه رسم فامیلِ هر سالِ جمع میشیم خونه مامان بزرگم  تاسوعا و عاشورا... .

آخه عموهام و بابام زمان جوونیاشون با دوستاشون یه هیئت کوچیک راه میندازن تو محلشون که الان هیئت بزرگی شده...ما هم هر سال دور هم جمع میشیم و تو هیئت مشغول عزاداری میشیم...

امسال دلم خیلی خیلی گرفته بود و یه جورایی خیلی نا امید و شکسته دل بودم...فک کنم خودتون میدونی سر کدوم قضیه... .

نذر کرده بودم روز عاشورا برم زیر علم تا بلکه خدا هم یه نظری بهم بکنه و شاید درد دلم یکم تسکین پیدا کنه... .

دوشنبه شب همه خونه مامان بزرگ جمع بودیم تا تدارکات غذای فردا رو محیا کنیم... .

آخر شب که تقریبا تمام کارها انجام شده بود و همه مشغول رفتن به خونه هاشون بودن علی بهم گفت بیا امشب رو اینجا بمونیم و یکم باهم بحرفیم...منم از خدا خواسته که با یکی بحرفم قبول کردم و شب رو دوتایی خونه مامان بزرگ موندیم... .

 

میدونید فرشته کیه...؟!

 

روز عاشورا بود و من که دلم دوباره آروم شده بود رفته بودم که نذرم رو به جا بیارم و برم زیر علم...دسته تقریبا راه افتاده بود...رفتم که علم رو بگیرم  ولی علی رفته بود زیر علم و طلایه دار دسته بود...وقتی رسیدم بهش و صورت پر از غمش رو دیدم یاد ماجرای عشق خودش افتادم...راستش دیگه جلو نرفتم و علی تمام راه علمدار دسته بود... .

 

پی نوشت:مهم نیست چه حرفایی اون شب بین من و علی رد و بدل شد...مهم اینکه علی همیشه به مسائل از یه زاویه دیگه نگاه میکنه...مهم اینکه اینقدر دلش پاک و مهربونه که باعث شد دوباره من سر عقل بیام و از روی احساسات غلط قضاوت نکنم...حالا قدر عشقم رو بیشتر میدونم...خدا حاجت من رو به دست علی بهم داد......فکر میکنم علی یه فرشتس...ایشالا به حاجت دلش برسه... .

 

 

(باربد)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط کشاورزها نظرات () |

علی کجایی؟

(باربد)

نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط کشاورزها نظرات () |

راستش نمیدونم باید چیکار میکردم که نکردم

ولی اینو میدونم یه لیوان اندازه یه سطل ظرفیت پذیرش آب رو نداره...

وقتی بیشتر از ظرفیتش آب ریختی توش پس میزنه

تو هم ظرفیت محبت و عشق منو نداشتی

دیگه نمیخام خودم رو گول بزنم

میخام برم از پیشت

خدافظ

پی نوشت:درسته جدایی تلخه ولی وقتی به فکر عشق تازه ای باشی اونقدا هم بد نی...

آره عزیزم...اصن ناراحت نیستم

حالا هرچی میخاید فکر کنید،بکنید

واسم مهم نی...

(باربد داغون)

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط کشاورزها نظرات () |


Design By : Night Skin